
برچسبها:
بروجرد,
ویکی پدیا بروجرد,
borujerd,
Wikipedia,
ذخقعتثقیعلت نام گذاری پارک بهار یا پارک عشق بروجرد

روزی روزگار تو یه محله کوچک تو يك شهر بزرگ ، چند خانواده زندگی می کردن که که این خانوادها همه همدیگرو می شناختند
تو این محله یه پارک کوچیک و سر سبزم بود که خانواده ها شب های پنج شنبه اونجا جمع میشدن گل می گفتنو گل میشنیدند یه شب از این شب ها که جوان های محله داشتند ولیبال بازی می کردند توی این پارک کوچک خانوادها هم تماشاشون می کردند تا این که یه روز یه دختره که اسمش بهار بود عاشق یکی از پسرای که والیبال بازی می کردن میشه بهار از این به بعد سعی می کنه به این پسر برسه اسم پسر قصه ما ارش بود بهار بخاطره این که بشتر ارشو ببینه با سارا دوست میشه(سارا خواهر ارش)بهار اینقدر با سارا صمیمی میشه که سارا هر اتفاقی واسش می افتاد یا به مشکلی بر می خورد به بهار مگفت ولی بهار میترسید به سارا بگه که داداشو دوست داره بهار بیشتره وقتشو با سارا تو خونیه سارا اینا بود تا بتونه ارشو ببینه همین جور یه مدت گذشت
تا اینکه یه روز بعدظهر بهار تصمیم گرفت به سارا بگه که داداششو دوست داره به با همین نیت رفت خونه سارا اینا وقتی رسید زنگ درو زد دید باخوش حالی سارا درو باز کرد به بهار گفت بهار حدس بزن چی شده بهار گفت:واست خواستگار امده سارا گفت:نه بابا دیونه ولی تو همین مایه هاست بهار گفت: چیه بگوبابا مردم از فوضولی
سارا گفت قراره یاهم فامیل بشیم اینو که شنید بهارخوش حال شدداشت بال در میورد سارارو بغل کردو بوسش کرد گفت واقعا سارا گفت اره داداشم شب به بابام اینا گفت پنشنبه تو پارک از بابا مامانت تو واسه امره خیروقت بگیره بهار با شنیدن این حرف خیلی خوش حال شد بهار خیال می کرد که ارش میخواد بیاد خواستگاریه اون اما ارش داشت می رفت خواستگاری خواهره بهار بهار بدونه خداحافظی از سارا بدو بدو رفت خونه منتظر بود زود تر پنج شنبه شب بشه چند شبانه روز شدو پنج شنبه شب فرا رسید خانواده ارش اینا تو پارک به خانواده بهار گفتن که
پسره ما از دختره شما خوش امده می خوایم بیام خواستگاریه دختر کوچیکیتون خانواده بهار اینام قبول کردن بهار اینو که فهمید اشک تو چشماش جمع شد رفت خونه تا صبح تو اتاقش گریه کرد روز خواستگاری فرا رسید ارش با خانواده رفت خانه بهار اینا
تا از خواهره بهار خواستگاری کنه و کرد
جواب مثبت بود قرار عروسی گذاشتن پنجشنبه مکان عروسیم که همون پارک محله یک هفته گذشت ارش با پریسا ازدواج کرد اما هنوزم بهار دوستش داشت ارشو ولی بخاطره ابجیش هیچی نمی گفت
یه مدت گذشت ارش با پریسا زندگی می کرد پس مدتی ناگهانی ارش حالش بعد شد ارشو بردن بیمارستان فهمیدن ارش بیماری قلبی داره و وضعیتشم اصلا خوب نیست و باید حتما یه قلب برای او پیدا کنند این به گوشه بهار رسید خیلی ناراحت شد بعد فهمید گروی خونیه ارش با خودش یکیه تصمیم گرفت قلبشو بعده به ارش او می دونست خانوادش با این کار موافقت نمی کنن واسه هممین تصمیم گرفت که یه یجوری مرگ مغزی بشه بعد یه نامه نوشت
بعدم یه امپوله اشتباه زد به خودش و مرگ مغزی شد
تو نامه این جور نوشته بود
سلام به همه میدونم شاید هیچ وقت منو نبخشین ولی من از خیلی وقت پیش ارشو دوست داشتم
و نمی تونستم بدونه اون زندگی کنم وقتی دیدم امد خواستگاری پریسا بخاطره پریسا خود کشی نکردم که زندگی واسش تلخ نشه حالام از کاری که می خوام بکنم راضیم چون با یه تیر دو نشون می زنم 1.زندگبدین به ارش یه عشقمو نجات میدم
2. باعث میشم خواهرم بیوه نشه
من دیگه حرفی ندارم قلبمو همه تونو دوست دارم
خلاصه قلب بهارو میدن ارش ارش خوب میشه بعد دیگه اسمه اون پارکو می زارن پارک بهار و بهارو تو اون پارک خاک می کنند همه هر پنجشنبه میرفتن سر خاک بهار
این است نهایت عشق
رادیو بهار | صدای بروجرد | Radio...
ما را در سایت رادیو بهار | صدای بروجرد | Radio دنبال میکنید
برچسب: منطقه بهارستان تهران,منطقه بهاران تهران,منطقه بهاران,منطقه بهارستان,منطقه بهارستان اهواز,منطقه بهارستان اصفهان,منطقه بهار تهران,منطقه بهار همدان,منطقه بهار شیراز,منطقه بهاران سنندج, نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: شنبه 10 مهر 1395 ساعت: 7:22